بال

فردا تو می روی بالای ابرها
و من  
نمی توانم بیایم
بال هایم را در کودکی ام جا گذاشته ام 
برایم از شادی هایت دو بال به امانت بگیر 
تا با هم ابرها را سربکشیم.

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درنین

سلام بسیار عالی‌ و دلنشین. بهترین ها

zendooni_tanha

خداوندا از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم حال که بزرگ شده ام و کسی را دوست می دارم می گویند: فراموشش کن دوست خوبم در روز سالگرد مادرم آپ کردم منتظر حضور سبز شما هستم نظر یادت نره منتظرم

amir

دوباره رفتی در محاق؟ زود نیست؟

ژرژ

تا با هم ابرها را سر بکشیم.... اوه اوه کودکی ...افسانه ای تمام شد...شمعی که فرومرد...کودکی ...جانمایه ای که تمام تلاشم حفظش بود اما از کف رفت و حالا تو ی دنیای آدم بزرگ ها باید از این و اتفاق و آن برخورد هزار تعبیر کنی تا گرفتار این آدم بزرگها نشوی.... زیبا می نویسی کودک جان! درود خدا بر تو!

مژگان

احساسی توصیف ناپذیر را چه زیبا توصیف کردید ...

مژگان

احساسی توصیف ناپذیر را چه زیبا توصیف کردید ...