من خسته ام

زمان که می گذرد وزنه های آویزان شده به شانه هایم سنگین تر می شود ،نمی دانم شب است یا ظهر تابناک فقط می خوام بخوابم و آسمانم را در چشم های بسته ام بیابم .زمان که می گذرد، می فهمم چقدر خسته ام و دیگر نمی خواهم مهاجرت کنم روح و جانم تحمل ندارد .من دیگر ، آنی را که سخت و ثابت قدم ایستاد در مقابل تمام آنچه نمی خواست، نمی شناسم .من پیکره زخم دیده ای را حمل می کنم، که حتی توان التیامش نیست .

/ 2 نظر / 8 بازدید
امیر

قبول کن که باور کردنش ساده نیست!

امیر

قبول کن که باور کردنش ساده نیست!