...

پنج يا شش سال پيش خوب مي شناختمش اما امروز...
از آن محله رفت ,نمي توانست كساني راببيندكه هر شب بدنبال تكه ناني زباله هاي خانه اش را زير و رو مي كنند.
بعد از مدتها ديدمش, كنارش نشستم ,به رويش خنديدم او هم مي خنديد اما به گمانم از درون شاد نبود.باران مي باريد ,پسرك آمد در كيسه اش فال داشت, فال حافظ.پسرك فال فروش از او پرسيد فال مي خواهي ؟همانطور كه او را نگاه مي كرد به آرامي گفت :نه.پسرك اصرار كرد و او گفت :ما دو شب پيش فالمان را گرفته ايم .چشمانش باراني شد با دستش اشكهايش را پاك كرد و رفت چند قدم آن طرف تر ايستاد .چشمهايش قرمز شده بود ,من مي ديدم ,من مي ديدم كه او مي گريست...

/ 3 نظر / 6 بازدید
نازلي

سلام دوست خوبم.متن قشنگی بود.موفق باشی

اسما

سلام . اميدوارم يه روزی برسه که ديگه از اين اشکا آدم نبينه.

mehdi rahimi

سلام.ولی من دوست دارم اثر حرکت خودتو توی نوشته هات ببينم.